دست پسرم را گرفتم تا به بازارشهر ببرم امشب بهانه زیادی می گرفت که برایش از دکانی که دیروز پیراهنی انتخاب کرده بود بگیرم وارد خیابان طویلی که ازدحام  آدمها در آن زیاد بود شدیم.

یه نفر که انگار از اغنیا بود دو کیلویی پسته دستش بود و دیگری در حال انتخاب کفش ، و کسی دیگر دست پدر پیرش را گرفته بود تا با بسته ای از دارو به خانه ببرد..

صدای موذن در بازار می پیجید ((اشهد انّ محمّداً رسول‌اللّه)) (صلوات)

در میان موج و همهمه ی جمعیت خرید و فروش کم و بیش  در جریان بود.

بسوی مغازه ای که دیروز پیراهنی  برای جواد انتخاب کرده بودم رفتیم.

اما مغازه بسته بود نگاه پسرم به سوی سردر مغازه افتاد؛ نگاهش را دنبال کردم((حی علی الصلوة))

اخم های جواد باز شد.

گفتم: الان میاد  ناراحت نباش

به مغازه های بازشده دیگر که درحال فروش اجناس خود بودند چشم دواند.

 پابه پای او به انتظار صاحب مغازه ماندم.

طولی نکشید که مرد عصا به دست  با تسبیحی دانه درشت که در دستش خودنمایی میکرد با چهره ای بشاش کلید را در قفل مغازه چرخاند و گفت : انگار زیادمنتظر موندید!!

 

گفتم: نه چند لحظه ای میشود و داخل مغازه شدیم

پسرم گفت: عمو کجا رفته بودید؟

مرد  پشت پیشخوانش ایستاد و گفت:رفته بودم واسه نماز

پسرم جواد سکوت کرد

سری به تایید نگاهش تکان دادم و گفتم بله پسرم پول ، مقام ، منزلت  این دنیا جوابگوی یک ساعت آن دنیا نیست.

« قدر نماز اول وقت را بدانیم »